تبليغاتX
خط خطی می کنم، پس هستم.
 نام ما چگونه در زبان انگلیسی تلفظ می شود و آیا معنی خاصی در آن زبان دارد؟ نام کوچک شما در زبان انگلیسی اهمیتی چند برابر پیدا می‌کند چرا که تقریباً در خارج از ایران همه جا با آن مورد خطاب قرار می‌گیرید: در کلاس درس، در محیط کار و در فضاهای رسمی و اداری. حتی مدیر یک شرکت چند میلیون دلاری در محل کارش به اسم کوچک خطاب می‌شود و او هم همین کار را در قبال دیگران انجام می‌دهد.
 
هر زبانی محدودیت‌هایی دارد. همانطور که در زبان‌ها و لهجه های رایج داخل ایران ممکن است برخی حروف یا صداها با مشکل تلفظ شوند در زبان انگلیسی هم این نقیصه وجود دارد. مثلاً ما در فارسی از حرف «ه» ساکن در آخر خیلی از اسامی نظیر «فرزانه»، «مستانه»، «پروانه» یا«فیروزه» و همچنین در میانه برخی اسامی مانند «بهنام» و «مهسا» استفاده می‌کنیم. تلفظ این اسامی برای یک انگلیسی زبان سخت و در برخی حالات غیرممکن است و به همین دلیل بسیاری از ایرانیان در خارج از کشور برای چنین اسامی معادل‌های ساده تری انتخاب می کنند. مثلاً بسیاری از خانم‌هایی که نامشان شراره است در خارج از کشور خود را شری می‌نامند که هم از نظر آوایی به شراره نزدیک است و هم کلمه‌ای کاملاً شناخته شده در انگلیسی است. البته این کار برای همه اسامی ممکن نیست. در آن صورت باید به اسمی کاملاً متفاوت فکر کرد. نظیر چنین مشکلی برای حرف قاف صادق است. البته در بسیاری از ادارات و شرکت ها و... این امکان وجود دارد که در زمان عقد قرارداد برای یک شغل جدید و بسیاری مسائل دیگر خود را با نام جدید به صورت Nickname معرفی کنید و همین نام می‌تواند منشا اثر حقوقی داشته باشد یعنی برای مکاتبات، مدارک و مستندات قانونی محل کار از همین نام جدید استفاده کنید در حالیکه نام رسمی و قانونی شما محفوظ مانده است.
 
مشکل دیگر زمانی پدید می‌آید که کل نام از نظر آوایی برای غیرفارسی زبانان سخت تلفظ شود نظیر گلنسا. این مشکل عمدتاً به دلیل آشنا نبودن گوش با این کلمات حاصل می‌آید. بروز این مسئله البته به مخاطب بستگی دارد. مثلا افرادی که مدت‌های طولانی با مهاجرین ایرانی در تماس بوده‌اند و این کلمات را بارها شنیده اند مشکلی با آن ندارند در حالیکه برای یک ناآشنا، دردسرساز است. البته اکثر اسامی ایرانی از این نظر مشکل جدی ندارند اما به عنوان مثال اغلب اسامی چینی چنین مشخصه‌ای دارند و شما پس از بارها شنیدن آنها هم به سختی قادر به تلفظ یا بخاطر سپردن آنها هستید به همین دلیل تقریباً تمامی چینی ها و مردمان آسیای شرقی اسامی خود را به اسامی انگلیسی تغییر می‌دهند. به طور مثال جکی چان، بروس لی، جت لی و... نمونه هایی از این تغییر نام هستند.
 
گروه دیگر از اسامی مسئله‌ساز آنهایی هستند که ممکن است در زبان انگلیسی کلمات ناخوشایندی را به خاطر آورند. مثلاً کودکی که نامش «پونه» است ممکن است از شوخی دوستان همکلاسی‌اش در خارج از کشور رنج ببرد («پو» برای اشاره به مدفوع خصوصاً در کودکان و حیوانات خانگی به کار می‌رود). البته عکس این اتفاق وقتی می‌افتد که یک کلمه انگلیسی برای ما تمسخرآمیز می‌شود مثلاً Ann که ما در فارسی آن را «آن» ترجمه کرده‌ایم اما انگلیس‌ها با فتحه می‌خوانند انتخاب خوبی برای یک اسم جایگزین در میان ایرانیان نیست چون ممکن است یکی از دوستان رند در یک محیط فارسی‌زبان ما را با آن خطاب کند و این سبب تمسخر جمع ایرانیان شود.
 
معضل دیگری هم که به شدت در مورد ما ایرانیان مشهود است خطای در معادل نویسی اسم به انگلیسی است. مثلاً خیلی از ما بر حسب عادت به محض شنیدن صدای «ای» کشیده (مثلاً در اسم مجید) از حرف I استفاده می‌کنیم (Majid ) در حالیکه i یک ای کوتاه است (در مورد اسم مجید Majeed انتخاب بهتری است.) این خطا به کرات در بسیاری از اسامی دیده می‌شود و یک دلیل اشتباه تلفظ شدن نام‌های ایرانیان همین نکته است.
 
اسامی فامیلی طولانی هم یک مورد دردسرساز دیگر است. برخی از ما تا ۴ کلمه نام فامیل داریم که حتی در محیط‌های کاری یا اداری ایران نیز دردسرساز می‌شود. حتی برخی از نرم افزارهای طراحی شده در سازمان‌ها و مراکز خدماتی گنجایش تمامی کاراکترهای آنها را ندارند لذا بهتر است از همان ابتدا یکی از آنها را انتخاب کرده و از خیر بقیه بگذریم. در بسیاری از مراکز خدماتی، مثلاً در بانک‌ها، شما می‌توانید ضمن حفظ اسم اصلی خود در اسناد مهم، خواستار حذف مابقی در کاربردهای روزمره چون دریافت کارت‌های بانکی و اعتباری شوید.
 
در تماسی که با دوستان حاضر در خارج از کشوردارید از آنها بخواهید اسم شما را به انگلیسی در اختیار چند دوست و همکار دیگر قرار دهند و از آنها بخواهند که اولاً آن را تلفظ کنند تا ببینند مشکلی در تلفظ یا خطای در نگارش نداشته باشند و ثانیاً از آنها بپرسند آیا این اسم آنها را به یاد چیز تمسخرآمیزی نمی‌اندازد. چنانچه به هر دلیلی با مشکل جدی برخورد کردند سعی در رفع مشکل نمایید. البته برای دریافت تلفظ درست اسمتان از نرم افزارهای رایانه ای نیز می توانید کمک بگیرید.
 
اگر لازم است اسم جدیدی انتخاب کنید بخاطر داشته باشید که اسم جدید نیز اسم شماست و قرار است تا مدت‌های طولانی با آن نامیده شوید پس کلمه‌ای انتخاب کنید که از شنیدنش لذت می‌برید. به صرف اینکه چیزی خیلی مد است یا افراد خاصی آن را دارا هستند آن را انتخاب نکنید. اگر در گذشته از اسم خود خیلی لذت نبرده‌اید و اسم دیگری را می‌پسندیده اید این بهترین فرصت برای تجربه جدید است. اما مهم این است که اسم جدید کماکان معرف هویت ایرانی شما باشد پس از انتخاب اسامی که هیچ سنخیتی با آن ندارند اجتناب کنید.
  
مضاف اینکه در خارج از کشور برخی از ایرانیان و حتی اعراب بسته به شرایط روز نگران اسمشان می‌شوند. مثلاً در زمان صدام حسین برخی افراد با نام حسین متمایل به تغییر اسم بودند در حالیکه این رویه غلط است. اسم شما بسیار معتبرتر از اتفاقات روزمره است و بیش از آن دوام می‌آورد. ده سال بعد شاید افراد زیادی صدام حسین را به خاطر نیاورند. در ضمن جورج بوش هم به خاطر جنگ طلبی اش شخصیت منفوری در میان بسیاری از اروپاییان و آمریکاییان بود اما جورج‌ها به فکر تغییر اسم نبودند.
 
در پایان اگر اسم شما مشکلی ندارد آن را بی‌جهت تغییر ندهید. اینکه ممکن است در خارج از کشورهمکاران شما در اولین مواجهه با اسم، آن را به سختی تلفظ کنند مشکل خاصی نیست. اگر بعد از راهنمایی شما همچنان مشکل داشتند باید فکری برای اسمتان بکنید. فراموش نکنید اسم شما بخشی از هویت شماست. باید برای حفظ آن تلاش کنید. اگر امروز این کار را با اسم خودتان انجام ندهید سایر عناصر فرهنگی دیگر هم به همین سرنوشت دچار خواهند شد. توجه داشته باشید که حفظ ارزش‌های قومی یکی از ارزش‌های مهم در سراسر دنیا محسوب می شود و به هیچوجه بی‌هویتی فرهنگی تجویز نمی‌ شود.
+ خط خطي شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:3 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

چند وقت پیش سوار تاکسی ای شدم که سه تا خانم که از قرار فامیل و آشنای همدیگر بودند با بچه ی کوچکی که شاید دو سالش نشده بود روی صندلی عقب نشسته بودند. مادر با بچه بازی می کرد و بچه هم شیرین زبانی و سه تا خانم به شیرین زبانی های او می خندیدند. مادر می گفت: بگو مسواک! بچه می گفت: مسکاف! و سه تا خانم می خندیدند. مادر می گفت: بگو دوستت دارم! بچه می گفت: دوشوشو! و سه تا خانم می خندیدند. خلاصه مادر می گفت بگو، بچه چیز دیگری می گفت و سه تا خانم می خندیدند. اما چیزی که تا امروز فکر مرا مشغول کرده است این گفتگو بود:

مادر: اسمت چیه؟

بچه: اومون!!!

زن همراه: چی گفت؟!

مادر: میگه «جومونگ»!

بچه ی زیر دو سال هم جومونگ می بیند! درود بر کره! آفرین بر همت فیلمسازان و تهیه کنندگان کره ای که در این سال ها ذهن پیر و جوان ما را با داستان هایشان پر کرده اند. دیروز یانگوم و بانوهای ریز و درشت آشپزخانه بودند، امروز جومونگ و بانو سوسانو! کارتون یانگوم هم که چند وقت است از برنامه کودک پخش می شود و بدون شک کودکان ایرانی فردا پس فردا باید منتظر جومونگ کارتونی هم باشند! البته دیگر سریال ها را به علت زیاد بودن اسامی شان نام نمی برم!

و حالا هزاران درود بر صدا و سیمای خودمان که این سال ها اگر فرهنگ ملی را درست ترویج می کرد امروز آن بچه و دیگر بچه های ایرانی به جای جومونگ می گفتند رستم، می گفتند سهراب، یا دست کم می گفتند اسفندیار یا شاید هم ضحاک!!!

در سال های اخیر صدا و سیما به صورت پراکنده و صد البته ضعیف به ساخت سریال هایی درباره تاریخ ایران قدیم پرداخته است که شاهدش سریال چهل سرباز است. مسافر زمان را فراموش نکنیم!!! هر دو سریال به گذشته و حال می پردازند و متاسفانه در تصویر کردن گذشته دچار نقصان زیادی می شوند. رستم سریال چهل سرباز رستم نبود بلکه کاریکاتوری از رستم بود. سریال مسافر زمان نیز گر چه در تصویر کردن گذشته کمی بهتر عمل کرده اما نقص های بسیاری دارد. در اصل این نقص ها به عدم توجه به پژوهش و همچنین سرسری گرفتن تولید بر می گردد.

هر آدمی که مقدار کمی از تاریخ ایران را خوانده باشد و با نقوش برجا مانده از قدیم برخورد کرده است دست کم به راحتی می داند که لباس ایشان چگونه بوده است! شاید آقایان تولید کننده ی حاضر در صدا و سیما برای کم خرج شدن سریال از پژوهش می زنند، اما آقایان ناظر تولید را چه می شود؟! شاید تولید کنندگان برای کم خرج شدن سریال ها از به کارگیری ی هنروران (سیاهی لشکر) حرفه ای در حد وسیع به خاطر دستمزد و لباس یکسان و سختی ی کارگردانی برای صحنه های جنگ استفاده نمی کنند، اما آیا ناظرین تولید نمی دانند که لشکر کشی با ده سرباز نمی شود؟!

این روزها جومونگ بیشترین بیننده را دارد، فقط به این دلیل که فراز و نشیب داستانی اش قابل باور بینندگان ایرانی است. آیا وقت آن نرسیده که تولیدکنندگان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به فکر تولید سریال های تاریخی ی قابل باور برای بیننده ی ایرانی باشند؟ نمونه ی سریال تولید داخل آن هم به شکل عالی را که دارند: سریال امام علی (ع).

امید که تولید کنندگان صدا و سیما به فکر باشند.

+ خط خطي شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:40 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

عبادتگاه ها همواره در تمام تمدن ها محترم بوده و هستند. ایرانیان نیز همواره به عبادتگاه های سایر تمدن ها احترام نهاده اند. می خواهم بگویم آنان که مسجد لولاگر را آتش زده اند نه تنها ایرانی نیستند بلکه از هر تمدنی به دور اند. این ها آدم نیستند، یک مشت وحشی اند. آنان که به فکر ایران و ایرانی هستند باید با این آشوبگران برخورد کنند.

+ خط خطي شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:35 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

توضیح: این مطلب مربوط به روز شنبه است اما خطوط اینترنت شلوغ بود و نتوانستم در وبلاگ قرارش دهم.

انتخابات تمام شد. در یک ماراتن سنگین (البته بیشتر به کشتی ی کج شباهت داشت!) نامزدها برنامه ها و نظراتشان را گفتند، مردم به طرفداری از نامزدهای مورد علاقه خودشان فعالیت کردند. حتی در بعضی خانواده ها پدر طرفدار یکی بود، مادر و دختر طرفدار دیگری و پسر طرفدار سومی (مادربزرگ خانواده هم که فقط چـُرت می زد!). اما امروز همه دور سفره ی ناهار نشسته بودند.

امروز دکتر احمدی نژاد رییس جمهور است. حضور حداکثری ی مردم اهمیت داشت که به انجام رسید. باید از امروز به فکر ایرانی سبز و پر امید باشیم.

 

 

+ خط خطي شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

ممیزین بدون مرز لطف نموده اند و برای مطلب ممیزی همان سانسور است؟!؟! پیامی گذاشته اند که خواندن آن خالی از فایده نیست. دست کم لبخندی به لب خواهد آمد... شاید هم نم اشکی یا بغضی گریبان گیرتان شد!


سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 12:21 توسط:ناصر ممیزنژاد

 

جناب آقای جهانبخت
نویسنده مشکوک القلم محترم


بدينوسيله دلايل رد داستان جنابعالي به شرح ذیل اعلام ميگردد:
1-ادعاي غيبگويي! شما چگونه اين همه اتفاق را ديده اي درحاليكه آنجانبودي؟ البته احتمالا شما جزو سازمان جاسوسي موساد هستيد واحتمالا يك دوربين غير محسوس آنجا گذاشته اي اصلا احتمالا منظور از آن مار زرد كيك زرد است كه شما جهت اعمال خرابكارانه به آنجا رفته اي
2-در يك جاي داستان صحبت از خورده شدن آب توسط راننده خسته به ميان آورده اي كه احتمالا باتوجه به نحوه بالا كشيدن آن بايد شراب يا حداقل آب جو باشد البته باتوجه به شواهد وقراين احتمال دارد آب سنگين باشد ودرنتيجه شما همان جاسوس هستيد
3-توهين به صنعت خودروسازي ايران چراكه خودروهاي كشور غزيزمان ايران اولا هرگز آنطور خراب نميشوند كه درجاده بمانند ثانيا اين مساله توهين به خدمات پس از فروش خودرو و خصوصا امداد خودرو ميباشد كه بنده پيشنهاد ميدهم شركتهاي خودروسازي جداگانه شمارا محكوم كنند.
4-البته جرايمي نظير شكستن شاخه هاي درختان جانبداري از پرنده اي مجهول الهويه به ميان آوردن بحث عرق درسطور پاياني داستان نيز جرمي محرز ومسلم است
5- استفاده بي رويه از افعال ومشتقات كردن، دادن، كشيدن وبالا كشيدن وپريدن هرچند كه منظور شما چيز ديگري بوده است ممكن است باعث سو تعبير خوانندگان آگاه وانديش مند ما شود
6-فحاشي به قفل واحتمالا قفل فروشان محترم كه انصافا از اقشار مخلص و متعهد جامعه هستند قابل گذشت نيست.
7- توهين به جامعه ايراني درايران عزيز حتي يك مورد هم سرقت وجود نداشته اما نگارنده به صورت غير مستقيم با بميان آوردن بحث قفل فرمان ميخواهد بگويد در ايران سرقت وجود دارد كه قفل فرمان هست.
8 - درداستان آمده كه باريكه خون قلقلكت ميداد سوال اينجاست كه آيا ريخته شدن خون يك انسان بيگناه بايد موجب قلقلك و خنده واستهزا باشد ياگريه و تاثر كه اين ديگر نهايت بيخيالي وقصاوت است
9- احتمالا منظور از دست چپ جناح چپ است ونگارنده ضمن درنظر نگرفتن زحمات دولت خدمتگذار و توهين به جناح راست قصد تبليغ براي اين جناح ظاله داشته ايد.
در صورت عدم کفایت ادله در نامه ای که متعاقبا برای شما ارسال می گردد به سایر دلایل و جرایم اشاره خواهد شد.


والسلام من التبع الهدی
ناصر ممیزنژاد
رییس هیات ممیزین بدون مرز


رونوشت:
- جناب قاضی مرتضوی جهت اقدام لازم

 وب سایت   پست الکترونیک
ممیزی همان سانسور است؟!؟!

+ خط خطي شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:15 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

بودن یا نبودن! مساله این نیست! مساله چگونگی است. یکی می اندیشد، پس هست و دیگری می اندیشد، پست است! یکی می نویسد، پس هست و دیگری می نویسد، پست است! پس مساله چگونگی است و نه بودن یا نبودن!
+ خط خطي شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:31 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

شماره ی سالگرد گل آقا (قب) را که دیدیم، گفتیم لابد دارند شوخی می کنند، مگر نه اینکه در ایام عید به جای عیدی دادن گفتند: «تعطیل! کرکره اش را پایین کشیدیم! قوری و استکان ها را هم شستیم و در صندوقخانه گذاشتیم!» شماره ی اول را با چشمان ورقلمبیده مان روی دکه دیدیم و شاخ از کله ی مبارکمان بیرون زد به این هوا که یا للعجب!! این هفته نامه ی گل آقا است! که ناگهان دستی روی شانه مان نشست و در گوشمان زمزمه کرد: «هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکنند.» وقتی برگشتیم غضنفر (اعلی الله مقامه) را دیدیم که ادامه داد: «این از آن مشت های محکمی است که همیشه می گویم! منتهی این بار به دهان نکوبیدیم و گذاشتیمش پای چشم هر آنکه نتواند دید!» و رفت و من مبهوت ماندم و شماره ی اول سری ی جدید گل آقا و دست به دست گرداندن تمثال مبارک وزیر فرهنگ و ارشاد را در اتاق های اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان و چشم انتظار شماره های بعد گل آقا... که امروز دومی اش را رونمایی کردیم در اداره!

+ خط خطي شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:32 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

 

دنياي وب عجب دنيايي است. بازار مكاره اي است كه از شير آدميزاد تا جان مرغ (!) در آن يافت مي شود. گاه مطالب سايت ها، وبلاگ ها و همچنين كامنت هايي كه در آن ها نقد و نظرها (و گاه بحث و جدل ها) است بسيار شيرين مي زنند! البته منظورم اين است كه شيرين كاري هاي زيادي در آن ها به چشم مي خورد. به طور مثال به اين مطلب* سايت ادبي ي ماه مگ توجه كنيد:

 

محبوبترین شعر های ایران Favorite Poems

 

بقول استاد یار شاطر بزرگترین ثروت ما ایرانیان شعر فارسی است. اما در بین این همه شعر و سروده ، شعرهایی هستند که از محبوبیت خاصی در بین دوستداران شعر بهرمندند، یا بعبارتی برای خواننده ی آن شعر پیامی دارد یا اثر گذار است و یا حتی مفهوم آن شعر برای خواننده ی از قابل ستایش یا ارزشمند است .گاه تک بیتی هایی در بین مردم کوچه و بازار ورد زبان است ، بدون آنکه نامی از شاعر آن شنیده باشند. تا آنجا که من شنیده ام شعرهای شهریار در سالهای قبل از انقلاب جزو این دسته تک بیتی ها بوده است. البته حساب حافظ و سعدی و مولاناو خیام را که کنار بکذاریم.
در مجله ی ادبیات و هنر از شما شاعران و علاقه مندان شعر درخواست می کنیم بما بگویید از نظر

شما کدام شعر محبوب دیگران و یا خود شماست. اگر نام شعر را بیاد ندارید چند خط از آنرا بنویسید. در این مورد لازم هم نیست اسم خودتان را بنویسید. البته خوشحال می شویم که نام گرامی شما را بدانیم. می توانید از هرچند شعر که محبوبتان است نام ببرید. بدین ترتیب برای نوروز و با توجه به نظرات شما و به کمک شما بیست و پنج شعر از محبوبترین شعرها را انتخاب می کنیم.
اگر در این زمینه شاعرانی هستند که مایلند در بررسی و مسولیت این کار زیبا و جالب با "ماه مگ" همکاری کنند ، باماتماس بگیرید.
برای تماس با "ماه مگ" به آدرس های زیر رجوع کنید. با سپاس
publisher@mahmag.org
or
badihian@gmail.com

 

عده اي به اين فراخوان جواب داده اند و از شاملو و فروغ و شهريار ياد كرده اند. يكي هم شعر زير را شعر محبوبش دانسته و خود شيريني كرده:

 

سجاد شجرات نوشت

اين را نوشتم که مرا ياد کني/// لبخند به لب آري و دلم شاد کني

06/10 22:15:01

 

بسياري هم از اشعار استاد نصرت اله مسعودي، همشهري ي نازنين ما، به عنوان اشعار به يادماندني نام برده اند. اين شيرين كاري ي خوبي است!

اما شيرين كاري هايي كه شيريني شان دل مي زند، برخي بحث و جدل هايي است كه در جواب اين فراخوان داده شده. بزرگترين شيرين كاري ي كامنت گذاري ادبي، كه البته چون فارگليش نوشته، ترجمه ي فارسي اش (!) را بخوانيد:

 

 يك خواننده ي معمولي نوشت

بي اغراق سوال زيبايي از خلايق نكرده ايد. ما كه مخلص آقاي نصير مسعودي از لرستان هستيم، اما شما به عنوان يك سردبير احساس نمي كنيد دستهايي در كاره كه بيشترين پوئن را به اين استاد عظيم بي نظير دارند مي دهند. از روي عشق و از روي مهر هم اگر به ادبيات امروز نگاهي سطحي هم انداخته باشيم هزار مسعودي هم ناخن پاي سيمين بهبهاني اين شاعره ي مبارز و فروغ بي همتا نخواهد شد، و همچنين شاعراني كه همه ي ما مي شناسيم كه از گفتنش امتناع مي كنم. اما آيا با 4 دوست و همشاگردي، آقاي استاد بي همتاي شعر امروز، خودش اگر به داوري اين دوستان نگاهي بياندازد آيا خودشو در حد و قواره ي شعرهاي شاملو و يا سهراب وحتي شاعران دست پنجمي مثل هوشنگ چالنگي، بيژن نجدي، شمس لنگرودي و يا شعر دست هفتمي مثل منصور اوجي و يا سيد اولاد پيغمبر علي صالحي مي تونه مقايسه كنه. خداييش خودش قضاوت كنه. كدام نقد و يا صحبتي در مورد اين استاد بي همتا تا حالا شده، به جز اين ماه مگ محترم كه به ايشان ميداني داده تا دوست و رفقايش پاراميدا را خداي شعر امروز بدونند. كل پاراميدا اين يك خط شهرياره كه لقبي هم افتاده به دنبالش حضرت استاد:

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

 

yek khanandeye mamoli نوشت

bi eghragh soale ziba,i az khalayegh nakardeid.ma k mokhlese aghaye nasire masodi az lorestan hastim ,ama shoma b onvane yek sardabir ehsas nmikonid ,dasthai dar kare k bishtarin po,an ra b in ostade azime binazir darnd midan.,az roye eshgh v az roye mehr ham agar b adabiate emroz negahi sathi ham andakhte bashim.hezar masodi ham ,nakhone paye simine behbahani ,in shaereye mobarez v foroghe bihamta nakhahad shod ,v hamchenin shaerani k hameye ma mishenasim.k az goftanash emtena mikonam .ama aya ba 4 dosto hamshagerdi aghaye ostade bi hamtaie shere emroz ,khodash agar b davarie in dostan neghi bindazad aya khodesho dar hado ghavarye sherhaye shamlo v ya sorab v hata shaerane daste panjomi mesle hoshange chalangi,bijane najdi shamse langarodi v ya shere daste haftomi mesle mansore oji v ya side olade pighambar ali salhi mitone moghayese kone .khodaish khodesh ghezavat kone .kodom naghd v ya sohbati dar morede in ostade bihamta ,ta hala shode b joz in mahmage mohtaram k b ishan midani dade ta dosto rofaghayash paramidaro khodaye shere emroz bedonand.kole paramida in yek khate shahriare k laghabi ham aftade b donbalesh hazrate ostad :
amadi janam b ghorbanat vali hala chera.

17/12 14:58:12

 

و البته جناب مسعودي هم جوابي به اين خواننده ي معمولي داده اند به شرح ذيل:

 

مسعودی نوشت

معمولی اما یقیناَ نازنین!!
به عرض مبارک برسانم اسم من نصرت اله است نه نصیر!اما محرکان آن عالیجاه چرا بکار گرفتن نصیر را در دستور کار شما قرار می دهند؟!از منظر تحلیل محتوا یا به قول فرگان"content analysis"می خواهید با این شیوه زدن قدیمی که خیلی وقت است در عالم گزارش نویسی وتنظیم خبر تقش درآمده است اینگونه القا کنید که طر ف آنقدر گم نام است که من حتی نام کوچکش را هم دقیقاَ نمی دانم!! معمولی عزیز! دیگردوره ی القا به عمه قزی ها تمام شده است به محرکان هم عرض کنید.

2-شما با نصیر!!!مسعودی مشکل دارید دیگر چرابه شاعران گرانقدری چون هوشنگ چالنگی ومنصور اوجی گیر می دهید!چالنگی را شاعری دست پنجم و اوجی را دست هفتم میدانید. شماچرا در این زمینه رویکردی سمسار گرایانه پیدا کرده اید نکند این به واسطه ی تخصص شما در امر سمساری است.
3-درجایی از نقد "دیچز"یتان!! به جلز و ولز می افتید وصورت کنان ناله می کنید که"هزار مسعودی به یک ناخن سیمین بهبهانی نميشود" آخر مومن تو مگر محرمات سرت نمیشود که بی پروا به ناخن زنان گیر می دهی آنهم به ناخن بانوی گرانقدری عین سیمین.

4-و اما مهمتر از همه ی اینها مگر سایت "ماه مک" فقط نخواسته بود که خوانندگان راجع به شعرهای مورد علاقه شان نظر بدهند؟ خب تو چرا بجای شعرهای سیمین چشم از ناخن های او بر نمی داری؟ بجای سیر در آفاق ناخن به شعرهای ایشان بپرداز ودر ضمن دست از سمساری هم بردار.

21/12 14:05:40

 

و يك نفر اين شيرين كاري را با چند حبه قند شيرين تر كرده به خصوص آنجا که سیمین را با شاملو و فروغ مقایسه می کند:

 

ز- آبادی نوشت

باید بگویم من که از خوانندگان هر روزه ی ماه مگ هستم ، تاکنون شاعری را ندیده ام که بقدر آقای مسعودی شعرش طرفدارانی داشته باشد که چنین با شعر او یکی شده باشند.
در این که بانو سیمین بسیار عزیز و محترم است حرفی نیست. ولی خودمانیم ایشان بپای فروغ و شاملو هرگز نخواهد رسید. نه از نظر تخیل و نه از نظر تاثیر گذاری. سیمین را بیشتر در 10-20 سال اخیر بخاطر شجاعتش می ستاییم.من شخصا به همه ی این شاعران وطن احترام می گذارم. بطور یقین شعر آقای مسعودی دل بسیاری را تحت تاثیر فرار داده.

21/12 19:37:18

 

و در نهايت ماه مگ به اين شيرين كاري ها پايان شيريني مي دهد:

 

mahmag نوشت

یک خواننده ی معمولی عزیز:
گرامی شما به شاعران ما که " خدایان کوچک" هستند پرخاش و اهانت نکنید. لطفا بما بگویید شعر محبوب و بسیار مورد علاقه ی شما چیست؟ شعری که تاثیری بسزا بر شما داشته یا دارد.
از اینکه مجله ی ماه مگ را برای خواندن انتخاب کرده اید خوشحالیم.
با مهر

21/12 19:42:51

 

حال و احوال شعر امروز ايران همين است كه مي بينيد!!!

چشم به راه نظرات شما در اين مورد هستم.

 

http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=310 *

 

+ خط خطي شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

مطالب زیر برگرفته از سایت لور http://www.loor.ir/ است. زیبایی کلام مرحوم پاپی در وصیتنامه اش آشکار است:

 

مرگ آگاهي آخرين ملك الشعراي يك سبك هنر لرياتي
نورمحمد نسلش را تنها گذاشت!
 

ابراهيم خدائي

با همكاري عيسي قائدرحمت و بهمن خدائي

   

از سالهاي كودكي و نوجواني، نام «نيرممه» برايم يادآور يك حسرت بود، بدون اينكه از شعر و صداي وي لذتي درك كرده باشم وقتي مي ديدم پدري يا عمويي با ولع تمام گوشها را به ضبط صوت قديمي و باندپيچي شده اش مي چسباند تا «نيرممه» گوش بدهد با تمام وجودم غبطه مي خوردم كه چرا من نمي توانم با اين موسيقي و شعر ارتباط برقرار كنم!

وقتي گرايشم به لرستان و لرستان شناسي و به دنبال آن موسيقي و شعر لري ريشه دواند و ديدم «نيرممه پاپي» خود صاحب سبك و فرمانرواي بخش وسيعي از شعر و موسيقي معاصر  لر است اين را نه كتابها، نه كنسرتها و نه محافل موسيقي كه هواداران بي شمار وي در اطرافم به من ثابت مي كرد.

چاره اي نداشتم جز آنكه اقرار كنم در ارتباط با يك نوع هنر اصيل لرستان مشكل دارم، نمي توانم لذتي را كه عمويم از اين شعر، صدا و موسيقي درك مي كند بفهمم.

كمتر گمان مي كردم روزي مجبور باشم درباره اين «هنرمند لر به تمام معنا» سطري هم بنگارم، آنهم در اينترنت، آنهم براي مخاطبان جواني از دنياي مجازي www كه گوشهاشان عادت كرده است به بنيامين و صادقي و.. راستي اگر نشريه اينترنتي لور نتواند از نورمحمد پاپي بگويد از چه كسي قرار است بنويسد؟ مگر قرار نيست موضوع اين نشريه فرهنگ و ادبيات مردم لر باشد؟

خبر درگذشت نيرممه را شنيدم نشنيده گرفتم، چقدر دوست داشتم دروغ باشد تا من مجبور نباشم درباره نحوه انتشار در گذشتش در لور بيانديشم، و رسالت سنگين بزرگداشتي در خور وي را بر دوش خويش ببينم.

 اطلاعيه درگذشتش را بر ديوارها ديدم، باز خود را به كرگوشي زدم! تا ديدم برخي دوستان وبلاگ نويس از وي نوشتند و من هنوز قلم از جيب برون نياورده ام!

دست به دامن برادرم بهمن شدم چراكه هم اهل موسيقي بود و هم حداقل به واسطه چند سال فاصله سني كه با من داشت بهتر مي توانست او را بفهمد، چه او خود گاهي «نيرممه» گوش كرده بود و به اندازه من با اين سبك هنر ناآشناي ناآشنا نبود.

چند روزي گذشت تا اينكه برادر گفت مطلبم آماده است و بيش از اين نمي توانم بنويسم:

 

نورمحمد نسلش را تنها گذاشت

بهمن خدائي

 

پدر من پدر تو و پدر بسیاری از لرها بخصوص لران گرمسیری بویژه آنهایی که در اطراف رودخانه سزار زندگی میکنند (دورود،سپیددشت،زاغه،ملاوی و اندیمشک و...) موسیقی محلی را مترادف با نیرممه (نورمحمد) می دانند و هر موسیقی دیگری را غیر از آن ناخالص و وارداتی می دانند،و همین موضوع اهمیت و شأن نورمحمد پاپی و خلوص سبک موسیقاییش را در بخش بزرگی از ملت لر می نمایاند. 

علت اینکه گفتم پدر من و تو و نگفتم من و توی نوعی، گسستی است احساسی که بین دو نسل حاضر و گذشته در زمینه موسیقی لری رخ داده است در حالی که گذشته موسیقی ما سرشار از گنجینه هاست و نسل پدران ما و بخش وفادار نسل ما می دانند که نورمحمد چه گنجینه ایست و شنیدن موسیقی او چه لذتی دارد و چه خلوصی.

انکار نمی کنم که درک آن به خاطر گسست احساسی صدرالذکر کمی مشکل مینماید ولی لذت فهمیدنش صد البته به سعی در درکش می ارزد.

            نورمحمد در موسیقی و سبکش جامع بود وخالص و مستقل. شعرش را خودش می سرود خودش می خواند و سازش را خودش می نواخت مخاطبش را نیک میشناخت و در مقابل مخاطبانش نیز انصافا مروارید وجودش را نیک قدر میدانستند و اگر چه میدانیم که هم خود و هم مخاطبانش اهل حال هستند نه هیاهو.

  

مطلب بهمن كوتاه و گويا بود، او نيز اقرار كرده نمي تواند از نورمحمدپاپي براي من چيز زيادي بگويد كه معرف وي باشد او فقط براي من نوشت كه تو و نسل تو نورمحمد را نمي شناسند!

همكارم آقاي قائدرحمت پيشنهاد كرد خدمت خانواده آن زنده ياد برسيم بلكه بتوانيم با دستي پرتر به معرفي او بپردازيم، هماهنگي شد اگر چه سخت است به ديدار «پيرلري برادرمرده» بروي و از او بخواهي برايت از برادر تازه درگذشته اش بگويد.

با اين حال ما رفتيم و با آغوش باز پذيرايي شديم، سپس اما وقتي سخن از نورمحمد  و هنرش به ميان آمد باز آن حسرت هميشگي بر جانم نشست، اهل مجلس با تمام هيجان از هنر آن از دست رفته مي گفتند و سر تأثر و حسرت تكان مي دادند، گاهي هم نگاهي به ما دو جوان عينكي و دو بين و ضبط صوت ديجيتال به دست مي كردند و گويا خيلي بهتر از خود ما پي برده بودند ما چيزي از نورمحمد نمي فهميم!

جز پرسشهاي كليشه اي و معمولي چيزي نداشتيم

پرسيديم از سال و محل تولدش، پاسخ دادند: سال 1326 روستاي چنار گريت (بخش پاپي)

            از معيشتش گفتند كشاورز بود و البته شغل اصلي اش هنرش بود در درجه اول بيت بندي (شاعري) و در سپس خوانندگي و نوازندگي كه با تمام وجود در خدمت علاقمندانش قرار گرفته بود.

            شعرمي گفت، مي خواند، كمانچه مي نواخت، ضبط مي كرد و در اختيار عموم قرار مي داد، چه آسان و صادقانه تمام مراحل كارگرداني و تهيه كنندگي و تدوين و ضبط و.. را خلاصه كرده بود تا فاصله ميان او شنوندگانش خيلي كمتر از فاصله ايشان تا ضبط صوت باندپيچي شده شان باشد!

            از آزادگي او همين بس كه با وجود شهرت و مقبوليت كم نظيرش هرگز حاضر نشد اثري درچارچوبهاي رسمي و قانوني ارائه كند، هرگز كاستهايش نام نداشتند كما اينكه برادرش مي گويد شمارش هم ندارند، او در طي هر ماه چندين عروسي و مجلس مي رفت و چندين كاست مي سرود مي خواند و منتشر مي كرد، شعرهايش هرگز جائي چاپ نشد.

            هنوز كه هنوز است وقتي از درب نوارفروشي هاي قديمي دورود (در خيابان شهرباني سابق زير پل وحدت كنوني) رد مي شويم چندين كاست پشت ويترين هستند كه روي آنها با خط نستعليق و يا دست نوشته اي ساده نوشته شده است «نورمحمد لري جديد» و شايد بعضي از آنها متعلق به همان سالهاي آغازين دهه پنجاه (كه به گفته برادرش آغاز فعاليتش است) بوده باشد اما هنوز هم چيزي از جديد بودنش كم نشده است.

            آري نورمحمد انقدر اصيل بود كه بداند نام نهادن روي شعر و آلبوم موسيقي در هنر لرستان بدعت است و او بدعت را زيبنده نمي داند، و چقدر فاصله است بين ما جوانان امروزين لر كه پيش از سرودن شعر و ساختن اهنگ در فكر نامگذاري كتاب و كاستمان هستيم مبادا در فهرست توليدات هنري و ادبي گم شود!

            سالهاست كه از نورمحمد علاوه بر نوارهايش سي دي هاي تصويري هم به بازار مي ايد، در اين فايلهاي تصويري كم است كه به دوربين نگاه كند، با پشت صحنه و حتي با فيلمبردار سخني مي گويد اما به بينندگان نگاه نمي كند! در عوض تمام حواسش در طول اجرا متوجه دستگاه قديمي ضبط صوتش است! اري او با حرص و ولعي تمام فقط به كساني مي انديشد كه قرار است بعدا از ضبط صوتهاي كهنه و باندپيچي شده شان شعر و صداي او را بشنوند.

            وسط اجرا درست آن موقعي كه تمام حواس بيننده جلب تصوير وي است با تمام وسواس خم مي شود و با پيچهاي دستگاه ضبط صدا ور مي رود مبادا كيفيت ضبط صداي آن بد كوك باشد، انگار نه انگار كساني هم قرار است تصوير وي را ببينند، او آنقدر خود را وقف شنوندگانش كرده است كه حوصله بينندگان را نداشته باشد، او نيك ميداند خيل پرشمار شنوندگانش ويدئو سي دي نگاه نمي كنند، آنها با همان ضبط صوت قديمي خوشند و نيرممه براي آنها سلطان شعر موسيقي است، نيرممه شايد آخرين ملك الشعراي انجمن شعر خانه هاي خشت و گلي روستايي لرستان است.

            آري پذيرفتن اينكه وي يكي از «آخرين» هاست دردناك است و باور نكردني! لرستان همين امروز سراينده و نوازنده كم ندارد اما كيست ملك الشعرايي كه وسط اجرا و آوازخواني شعر خود به نوازنده بگويد «آؤ آلت بون دش» (چاشني و پيچ و خمش را زياد كن)، ما گروه موسيقي داريم اما نام گروههاي موسيقي لري مان (!) باربُد، مهرگان و امثالهم است. ما شعر و موسيقي بسيار خواهيم ساخت اما خانه هاي خشت و گلين روستاهاي لرستان مخاطب ما نيست، ما براي آنها «آؤ آلت» نداريم، نورمحمد براي آنها تكرار نخواهد شد. نورمحمد آخرين ملك الشعراي اين سبك هنر است.

            نورمحمد بزرگ است هرچند ما او را نشناسيم، هرچند در روزگار دفاع مقدس آهنگ او را مدام از صدا و سيما پخش كنيم و او براي مان بخواند «ائ صدام بئ حيا نومت وه ننگ وا/ شعار ائما مرگه! آماده جنگ وا» اما اينك براي وي بزرگداشتي و حتي خبري از صدا و سيما نشنويم!

            نورمحمد بزرگ است حتي اگر بيايم و چندين جلد كتاب بزرگ و قطور آنچناني در اوصاف «ايل پاپي» بنويسيم، حتي از جوانان و نوجوانان تازه شاعر و تازه خواننده ايل نام ببريم اما نورمحمد را در خور كتاب شدن نشماريم! نورمحمد بزرگتر از كتابهاي ماست.

            نورمحمد بزرگ است حتي اگر از ميان جوانان امروز لرستان كسي حوصله دانلود شعر و صدا و تصوير او را نداشته باشد!

            اين ما هستيم كه بايد در پي وي برويم و او را دريابيم و بفهميم و بشناسيم.

 

            به مناسبت چهلم اين در گرانبهاي از دست رفته بخشي از فايلهاي صوتي و تصويري اخرين اجراي ايشان را از نشريه لور دانلود كنيد و ببينيد چگونه آزاد و رها بي توجه به من و تو و دوربين مي خواند، مي كوشد بغضي كه گلويش را درنورديده است با برخي الفاظ و پارازيتها همچون ( نميري، ماشالا برادران گيوه كان ساكن بروجرد، آفرين نوره –خطاب به خودش!- آؤ آلت بو دش-خطاب به كمانچه نواز- و.. ) پنهان كند!

 

 

مرگ آگاهي نورمحمد!

            نورمحمد مي دانست كه اين آخرين خواندنش خواهد بود؟ او در آخرين اجرايش با همان سبك شعر روايتي هميشگي اش با الفاظي بس ساده و معمولي وصيت مي كند، در اين شعر و در اين وصيت نيز او هنوز به خود اجازه نمي دهد گامي از سادگي و بي پيرايگي سبك هنرش را بر زمين نهد، با كلماتي بسيار ساده و معمولي آداب تدفين و عزاداري اش را به تصوير مي كشد.

            اين اجراي محفلي -شايد به قول اهل موزيك زيرزميني!- بنا به گفته برادر متوفي سه روز پيش از درگذشت وي در بروجرد (منزل گودرز گيوكاني) برگزار شده است! البته تاريخ مندرج روي تصوير چند روزي پيشتر است كه ممكن است دقيق تنظيم نشده باشد. به هر حال هنوز حسرت فهميدن و شناختن نيرممه بر دل من هست و اين مرگ آگاهي آنرا همچون زغالي در مسير باد آتش افشان تر مي كند.

زنده باد هنرمندي كه تا دم مرگ چنين در انديشه تكثير و توليد هنر فروتنانه اش است! زنده باد هنرمردي، شاعر مردي و بزرگ مردي كه تا سه روز پيش از درگذشتش به فكر فرهنگ و شعر و موسيقي لرستان و نگران مخاطبانش است، همانها كه سهمي از صدا و سيماي استانشان ندارند، همانها كه خبر درگذشت استادشان را از هيچ كانالي نشنيدند!

تسليت باد به آنان كه از هنر وي لذت مي برند و پس از او كسي براي دلهايشان چون او نخواهد خواند، يك سبك هنر لر درگذشت! نورمحمد نسلش را تنها گذاشت! به شما توصيه مي كنم آخرين لحظات حيات اين سبك شعر و موسيقي را ببينيد و بشنويد، يا لذت خواهيد برد و يا چون من از ناتواني تان در برقراري ارتباط با اين هنر اصيل حسرت!

 

مرگ آگاهي آخرين ملك الشعراي يك سبك هنر لرياتي
متن شعر و فايلهاي تصويري و صوتي آخرين روايت شاعر و خواننده مردمي لر «نورمحمد پاپي»
   

«نورمحمد پاپي» شاعر  و خواننده نامدار و مردمي لرستان در آخرين اجراي محفلي اش سه روز پيش از درگذشتش وصيت خويش را در قالب سروده اي و با استفاده از سبك ويژه روايتهاي هميشگي اش اعلام نمود.

او كه به گواهي فايلهاي تصويري موجود از آخرين اجرايش هيچ علامتي از كسالت در وي ديده نمي شود بدون اينكه كسي بداند سه روز ديگر سكته قلبي خواهد كرد و در خواهد گذشت اين چنين مرگ خود را پيش بيني و وصيتهايي درمورد اداب تدفين و عزاداري (به لري پرس) اش مي خواند.

سي دي هاي حاوي اين آخرين برنامه او به زودي به دست علاقمندانش خواهد رسيد، نشريه اينترنتي لور به رسم بزرگداشت وي در آستانه چهلمين روز درگذشتش بخشي از فايل صوتي آخرين اجراي آن مرحوم و نيز بخش كوچكي از فايل تصويري اين اجرا را (با همكاري آقاي شيرمحمد پاپي برادر متوفي) منتشر مي نمايد.

در انتهاي همين نوشتار مي توانيد متن آخرين سروده نورمحمد را بخوانيد.

 

براي دريافت هركدام از فايلهاي زير روي «عنوان فايل» راست كليك كنيد، گزينه Save Target As را برگزينيد.

 

عنوان فايل

فرمت

مدت

حجم (كيلوبايت)

توضيحات

وصیتنامه

Wma(صوتي)

6:33

407 

اين فايل شامل متن كامل وصيت نامه مي باشد متن مكتوب اين فايل –به خاطر دشوار بودن تشخيص كلام خوانندگان نا آشنا به سبك نورمحمد- در انتهاي اين خوانش بغض عجيبي در صداي مرحوم هست كه پنهان نمي شود.

تصویر آخرین اجرا

Wmv(تصويري)

1:34

 488

اين فايل شامل يك دقيقه و چند ثانيه آواز و تصوير نورمحمد مي باشد. در اين فيلم او همچون هميشه در حين اجرا به تنظيم دستگاه ضبط صوت مي پردازد

آخرین بزران

Wma(صوتي)

 

163 

«بزرّان» آهنگي معروف در موسيقي لرستان است، با توجه به فراگيري اين آهنگ و معناي وا‍ه آن (بنواز و به صدا درآي) شايد بتوان اين آهنگ را نماد موسيقي لر دانست. اين فايل حاوي آخرين «بزران» با صداي نورمحمد پاپي است.

 

 

 

متن وصيت نامه زنده ياد «نورمحمد پاپي» همراه با شرح فارسي

اين متن نوشته شده با رسم الخط لور است، براي درست ديدن متن لري و ترجمه فارسي لازم است فونتهاي مخصوص در سيستم كامپيوتر شما نصب شده باشد، براي دريافت فونتها و راهنماي نصب آن (اینجا) كليك كنيد.

متن لري

اگر كض مردم خوم بسپارم

چون حق دوسئن وه تئ تض دارم

 

وا دسئا نازارت جنازه م بشور

قؤرئ سيم بكض دض هماري دور

 

هر طؤر مظا گت آؤ تلخيم بوني

ركفنم كني هر طؤرئ دوني

 

يض رو يا دو رو پرسئ سيم گيري

ده هيچ فامئظئ پرسونض نئري

 

بلن گو سيار سيم بونئ وض كار

الام بكنئ وض شضر تا بازار

 

دوّ حونض گيري دض مئن خيابو

يكئ سي پيائا يكئ سي زنو

 

يض خاهش دارم بالا بالا غيرتت

ناخن نئاري وه قأ صورتت

 

چون كض بد صورت گنض

گنا كبيرض سي مردض گنض

 

آخر نتونستي ساكت بموني

هئ وض ياد گذشتض چن سورض بحوني

 

هروختئ خاك كردي جنازه سردم

الام مئ كني وض تموم مردم

 

الام مئ كني وض زن تا پئا

خود داري كنن ده ظباس سئا

 

اگر  همسائ عروسي داره

اجازه بأ وش ساز دضل بئارض

 

روزئا پنج شمض بضونض جوري

دبض آؤ ياري سر قؤرم شوري

 

قالي بوني وض سر مزارم

قاب كني دض گل عسك يادگارم

 

خاكيا سر قؤرم گيري وض گردض

زنئ گت چتض بؤ دوسم مردض

 

هر مؤقض كض بيني عسك يادگارم

دلت بئ هوش بو وض سر مزارم

 

تيكلض نفس ها دض تك دلت

زنو آؤ يارن بونن دض كلت

 

زنئ وردارت برت وض حونض

بازم يايي وا هوش سيم ياري بونض

شرح فارسي

مي ميرم پس وصيتم را بگويم
من پيش تو خاطر عشقمان حقي دارم

 

با دستان نازنينت جنازه ام را شستشو كن

كمي دور از آبادي برايم مزاري بساز

 

به آدابي كه روحاني محل بگويد مرا صدر و كافور بزن

هرجور صلاح دانستي كفن و دفن كن

 

يك روز يا دو روز برايم مراسم عزا بگير

از اقوام پرسانه (مبلغي پول كه اقوام و اشنايان به صاحب عزا مي دهند) قبول نكن

مثل همه مردم با بلندگوي سيار بچرخيد

و مرگ مرا به همه اعلام كنيد

 

در خيابانمان دو خانه از همسايه ها عاريت مي گيري

يكي براي مجلس مردانه و ديگري زنانه

 

خواهشم از تو اينست تورا به خدا

صورتت را چنگ ميانداز (به رسم زنان داغدار لر)

 

صورت خراشيده زشت است

مي گويند براي مرده نيز گناه است

 

اگر بالاخره نتوانستي خود را كنترل كني

براي روزگار گذشته مان سوره اي از كتاب خدا بخوان

 

وقتي جنازه سرد و خاموش مرا دفن كردي

به همه مردم ابلاغ كن

 

به همه مردان و زنان اعلام كن

از پوشيدن لباس سياه خودداري كنيد

 

اگر همسايه ها مجلس عروسي دارند

به خاطر  مردن من از آوردن آلات موسيقي منع نشود

 

و اما تو غروب پنج شنبه اي بهانه مي گير

با پيمانه اي آب مزارم را مي شويي

 

قاليچه اي روي مزارم مي گذاري

عكسم را در گل قاب مي گيري

 

خاكهاي روي مزارم را بر سر مي ريزي

زنها از تو علت را مي پرسند تو مي گوئي دوست و همدمم درگذشته است

وقتي چشمت به عكسم مي افتد

بي هوش مي شوي و روي مزار مي افتي

 

هنوز اندك نفسي داري

زنها ليواني آب بر تو مي پاشند

 

زني تو را بر مي دارد و به خانه مي برد

به هوش كه مي آئي هنوز بهانه مرا مي گيري..

+ خط خطي شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:8 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

 

هفته گذشته نورمحمد پاپي از پيشكسوتان آواز محلي لري بر اثر كهولت سن درگذشت. وي كه يكي از مشهورترين خوانندگان محلي لرستان بود گر چه هيچ گاه به طور رسمي (استوديويي) اثري را ارايه ننمود اما صاحب آثار فراواني است كه به صورت خانگي ضبط گرديده و در ميان مردم دست به دست منتشر شده است. آن مرحوم اشعار آوازها يش را خود مي سرود و توانايي اش در ارايه ي اين اشعار طنز و هزل اجتماعي با تسلط به سبكي ويژه در آواز محلي سبب شهرت و مقبول عام بودن آثارش بود. شيوه ي ارايه ي آواز هاي اجتماعي ي مرحوم پاپي "روايي" بود و بسياري از آثار ايشان به گونه اي است كه روايتي در ميان روايت اول مي آورد و سپس به ادامه روايت اول مي پرداخت. آهنگ آثارش همواره با نوازندگي كمانچه و تمبك نوازندگان محلي لرستان (لوتي ها) همراه بود و از اين نظر آثار وي يكي از بكرترين نمونه هاي موسيقي نواحي ايران به شمار مي آيد. نورمحمد پاپي كه آثار به جاي مانده از ايشان در خانه هاي بسياري از لرها دست به دست مي گردد آوازخواني محلي به طور كامل و وابسته به فرهنگ جغرافيايي لرستان بود كه محتواي اشعار و موسيقي ي آثارش مانع از آن مي شد كه مراجع رسمي تلاش و توجهي براي ضبط و انتشار آنها از خود نشان دهند، اگر چه ايشان و اطرافيانش نيز كوششي براي ارايه ي رسمي ي برخي از اين آثار انجام ندادند.

+ خط خطي شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:30 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

بعضی وقت ها خبرهای آرشیو شده ی خبرگزاری ها خیلی باحاله! منظورم اینه که می تونه نشانگر اوضاع باشه! به این خبر آرشیوی از خبرگزاری آفتاب توجه کنید. البته در دورود لرستان اتفاق افتاده:

خارجی آرشيو خبر حوادث و جامعه   

 جمعه 4 آذر 1384 ساعت 15:38

 

گربه شیطان ،همایش زلزله را به هم ریخت

 مرجع : خبرگزاری ايرنا

 

آفتاب:ورود يک گربه سياه درمحل جايگاه سخنراني تالار برگزاري همايش زلزله در دورود، نظم جلسه را به هم ريخت و باعث خنده مدعوین شد.

اين گربه در حاليكه دبير همايش مشغول ارائه گزارش بود سه بار از مقابل جايگاه رفت و آمد كرد و موجب جلب توجه مدعوين از يک سو و ناراحتي شديد رييس دانشگاه آزاد اسلامي دورود به عنوان برگزاركننده اين همايش از سويي ديگر شد.
رييس دانشگاه آزاد درود با ترك سالن واحضار مسوولان مربوطه علت اين واقعه را جويا شد و از آنها خواست هرچه سريعتر اين گربه را گرفته و از سالن خارج كنند.
چند نفر به دنبال گرفتن گربه بودند كه در حين سخنراني پروفسور "رضا رازاني" استاد دانشگاه شيراز، باز سر و كله همان گربه پيدا شد.
وقتي كه چند نفر از مسوولان داخل تالار براي گرفتن گربه اقدام كردند، گربه از يك محفظه خود را به روي سقف كاذب تالار جايي كه لانه كبوترها بود رساند و آنجا بود كه سر و صداي گربه و كبوترها بلند شد و در همين هنگام مقدار زيادي هم پر و خار وخاشاك از سقف به پايين ريخت به طوري كه سخنراني قطع شد.
در اين حال كه تمام حاضرين در تالار به شدت مي‌خنديدند، رييس دانشگاه كه كارهايش در نظم زبانزد است، بسيار ناراحت بود كه چطور وجود غير مترقبه يك گربه زحمات وي را نقش بر آب كرد.
وي همچنين خواستار توضيح مسوولان تالار در خصوص چگونگي وجود يك گربه به اين محل شد.

لینک این خبر اینجاست! اما از آنجا که مسوولین جوابگوی چگونگی ورود گربه نبوده اند، شما خوانندگان محترم نظر بدهید که گربه از کجا آمده؟!

+ خط خطي شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط سيد مصطفي جهانبخت |

مقدمه:

روز دوشنبه، هشتم مردادماه ۱۳۸۶، استاندار لرستان، جناب آقای صابری، سرزده و ناگهاني از مجتمع فرهنگی هنری ارشاد خرم آباد بازدید به عمل آوردند. این بازدید به قدری ناگهانی بود كه در ابتدا هیچ كدام از هنرمندان و كارمندان متوجه حضور ايشان در مجتمع نشدند. البته تعداد هنرمندانی كه در آن ساعت در مجتمع حاضر بودند به تعداد انگشتان يك دست نمي رسيد و اگر استاندار محترم كلاس انجمن هاي مختلف را پر از هنرجو مشاهده كرده اند، مي بايست متوجه باشند كه اين هنرجویان در کلاس های اوقات فراغت شرکت داشته اند. گویا استاندار محترم لرستان در اين بازديد به جاي آنكه جوياي احوال هنرمندان باشند، ظاهر ساختمان مجتمع و تعميرات اساسي آن را كه در حال اجرا است، مشاهده كرده اند.

مؤخره:

 واما از ريزبيني و مو از ماست بيرون كشيدن استاندار محترم در اين ديدار طبق گفته هاي شاهدان عيني (كه در بازديد هر مسؤولي از هر مكاني در آن مكان حاضرند و به دعا مشغولند و در قفا مرغ آمين گوي سخنان مسؤولان) يكي آنكه جناب آقاي صابري به بلند و زرد شدن چمن محوطه ي مجتمع اشارتي كرده و فرموده اند: «چرا چمن زرده؟ پس چرا كوتاشون نكرديت؟» و در جواب به طريق صواب، يكي از مسؤولان اداره كل كه از ورود استاندار آگاه شده و با شتاب خود را به ايشان رسانده بود (البته اين مسؤول خدوم و پرتلاش از هيچ كوششي در جهت حفظ آبرو و حيثيت اداره، هنرمندان و اصولاً فرهنگ و هنر استان فروگذار نبوده و بارها آن را به اثبات رسانده) به استحضار محضر مبارك ايشان مي رساند كه آقاي استاندار مستحضر باشيد كه ماشين چمنزني ما خراب شده و بحثي كه در اينجا وجود دارد آن است كه حضرتعالي اسناد مالي مربوط به بودجه هاي مختلف اداره را كه نزد خودتان بلوكه كرده ايد و فرموده ايد كارشناسي نشده اند را پاس كنيد تا از محل اعتبارات مربوطه بدهيم ماشين چمنزني مان را تعمير كنند يا اينكه آن را به يكي از ادارات تابعه مي دهيم و يك ماشين آك براي اداره كل مي گيريم و... كه در اينجا استاندار نگاهي به ايشان مي اندازند به اين معني كه يعني: خوب بُل گرفتي بلا! و مسؤول چون نگاه استاندار را شايد نتوانسته يا نمي خواسته بخواند، فكر مي كند استاندار دارد به موتورخانه نگاه مي كنند. پس ايشان را به موتورخانه رهنمون مي شود و قسمت هاي مختلف آن را به ايشان معرفي مي كند. از سرشيرها گرفته تا مخزن ها و لوله هاي سرد و گرم، همه و همه را به رويت رسانده و ضمن آن به استاندار محترم عرض مي كند كه آقاي استاندار مستحضر باشيد كه اين موتورخانه سرما و گرماي مجتمع را با بيش از پنجاه اتاق و سه سرسراي وسيع تامين مي كند و به ساختمان اداره كل نيز با سه طبقه و حدود سي و پنج اتاق گرما و سرما مي رساند و اگر ضريب بهره وري هر دستگاه فن كوئل را ۸۰ بگيريم و حاصل ضرب آن را در مساحت كل اتاق هاي اداره و مجتمع به دست آوريم... كه باز استاندار به وي نگاه مي كند كه اين بار يعني: عـَـــجـَـــــب! اين چقدر آمار و ارقام حفظ كرده! زده رو دست همه ي مسؤولاي ريز و درشت استان! و اين بار چون نگاه استاندار بويي از تعريف و تمجيد داشته، مسؤول فوق الذكر سرش را پايين انداخته و گردن كج مي كند و مي خندد: هه...هه...هه... . به هر طريق استاندار محترم از تأسيسات موتورخانه به سلامت بيرون مي آيند و با نظر به نرده ها و تيرچه هاي روشنايي داخل محوطه مي گويند:«بد نبود در فهرست تجهيزات مورد نياز اداره، چند كارتن رنگ و فرچه و سطل هم مي نوشتيت تا نرده ها و تيرچه ها را رنگ مي كرديت!» و البته ايشان فراموش كرده بودند كه رنگ آميزي جزء تعميرات است و نه تجهيزات. پس از اين، چون چند اداره كل و سازمان و نهاد ديگر را بايد سرزده بازديد مي كردند، رفتند و در هنگام خداحافظي گفتند: «خداحافظ!»

نتيجه:

در اينكه استاندار محترم، جناب آقاي صابري، به فكر فرهنگ و هنر لرستان هستند و آن را اولويت اول از آخر مي دانند، هيچ شكي نيست! شاهد و گواه اين قضيه آن است كه ايشان خريد تجهيزات اداري و لوازم مورد نياز سالن ها، نگارخانه ها و انجمن هاي وابسته به اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي لرستان را غير كارشناسانه دانسته و در ميانه ي راه خريد اين تجهيزات، دستور توقف آن را داده اند! شاهد ديگر آنكه تا چند ماه ديگر اولين جشنواره بين المللي آيين ها و آواهاي زيارتي-مذهبي با نام سراج خراسان در خرم آباد برگزار مي شود كه از مجموعه جشنواره هاي فرهنگي هنري امام رضا (ع) است و سعي در ترويج فرهنگ وهنر اسلامي با تكيه بر جايگاه فرهنگ اهل بيت (ع) و به خصوص فرهنگ رضوي دارد. اين اولين جشنواره ي بين المللي در زمينه ي فرهنگ وهنر در استان لرستان است، اما دريغ از اندك توجهي از سوي ايشان به اين برنامه ی عظيم كه در سراسر كشور هر استاني گوشه اي از آن را بر عهده دارد. در رايزني هايي كه از سوي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي لرستان با استاندار محترم انجام گرفته است، ايشان اولويت هاي استان را صنعت، كشاورزي، راه، اشتغالزايي، جذب سرمايه هاي خارجي و مواردي از اين قبيل دانسته اند و گفته اند كه اگر اين موارد حل شد آن وقت سراغ فرهنگ و فرهنگ سازي و هنر و هنرمندان مي رويم! حال در بازديد از مهمترين مركز فرهنگي هنري استان، از استاندار محترم استان لرستان، جناب آقاي صابري، انتظاري غير از اين نبايد داشت كه ايشان به جاي جوياي احوال بودن از هنرمندان، جوياي احوال تأسيسات موتورخانه و رنگ در و پنجره ها باشند! اصلاً آقاي استاندار، چند نفر از هنرمندان استان را كه سري در ميان سرها دارند به اسم و قيافه مي شناسند؟! اصلاً ايشان در مدت اقامتشان در استان به عنوان استاندار چند نشست با هنرمندان داشته اند؟! اي كاش استاندار محترم به اندازه ي اهميت دادن به چمن زرد شده ي مجتمع فرهنگي هنري ارشاد خرم آباد، به هنرمندان و مسائل فرهنگي هنري استان نيز اهميت بدهند!!!

+ خط خطي شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:35 توسط سيد مصطفي جهانبخت |