چای نوشیدن
وقتی از من
دریغ می کنی
شکر خنده هایت را.
۲۱/۱۱/۸۷
گوسفند نی می زند،
چوپان علف می خورد،
و گرگ و سگ
از یک قبیله اند.
خانه تان را
اجدادتان را
جای دیگر پیدا کنید،
اینجا خاک من است!
پدرم شد کشته!
مادرم آواره!
اما من:
ایستاده ام
با سنگ!

ريل ِ چاه ِويل
هرگزحيراني ِمن
چون هيچ چرايي
اين چنين تابلو نبوده است.
تو چند قدم آن سوتر از
حلقه ي مفقوده ي داروين
كنار ِگل وُ لاي صخره ها
به دنيا آمده اي
كه بَدَلْ عكست هم
رنگ ِآب را تاريك مي كند
واين ريل ِبي قطار اكنون
در بي نواختي ِخود
حضور آدم را
از ياد برده است.
جنون ِجنون زده ي تو
كنارِهرخط ِخُلي كه من مي شناسم
چنان مي چرخد
كه آخرين آجرهر تيمارستاني
ازآن جا مي مانَد.
اين خط را كي عوض كرده اي
كه هيچ مسافري حتا
تا موي سپيد هم
رنگ ِ آغوش ِگشوده اي
در چشمش گل نمي كند!
هي !
اين تاريكي را
چاه ويل وُ اين چهار راه
از سايه ي تو دارد
واين باغ ِشسته دست از نجوا
پس افتاده ي عربده هايي ست
كه پلك ِپرستو
از آن مي لرزد.
هرگزآدم ِابوالبشر
با هيچ چرايي
در هرگز ِروزگار
اين چنين تابلو نبوده است.
باغ هاي بي سحر
زيبا ترين نه!
هيچ زني هرگز
تو را
آنگونه كه تويي
نخواهد زاييد
وجهان براي هميشه يا ئسه خواهد ماند
واين شب
كه رنگش يكدست
بر پيشاني ام هاشور خورده است
چنان قشنگ
رنگ ِپرنده وُ ساعت هاي پنج ِبهار را
سقط كرده است
كه من
تمام باغ هاي بي سحر
به جان ِ سحروُبه بال ِ كبوتر
از فرازِفراموشي ِپلي
كه عكس برگردان ِنرسيدن وُ مرگ است
درخت به درخت به آب داده ام.
زيباترين نه!
به آناهيتا وُ اين آب كه سا ل هاست
در شوكت ِبي طاقت ِاين طاق
طعم ِگونه شيرين را
گريه مي كند
آن كه با لنزهاي رنگي
و تير ِ" تتو "*
با باد هاي شرمسار
بي تاب تاب مي خورد
" سرو چماني "ست
كه با صد ها شماره ي آري
به ميدان در آمده
ونا خواسته خاك وُ خوار ِ بوق هاست.
دوستي كه هرگز دوستم نبوده اي
نگفتم بس است!
تو را به خدا
ديگراين د ستمال ِكاغذي
وآن جمله را
به گونه ام نكش
بگذارسر براين شمايل ِسنگي
در انعكاس ِآب هاي عزيز طاق بستان
لا اقل بخوانم:
" امشو له دي ريت فَِرَ هُلِمه " **
آخرين تحرير 15/2/86
* خالكوبي
** امشب از دوريت بسيار دلواپس و اندوهگينم
اين حجم سپيد
پيچيده در خطوط سياه
عذابم مي دهد
و هر چه چشم هايم را درويش مي كنم
سايه اش پشت پلك هايم
سماع مي گيرد
سنگين تر از زيبايي اش،
كاش نامش را مي دانستم
تا تمام واژه هاي ذهنم را
برايش
شاباش مي كردم.
یکی در بهار
افتاد،
پرنده مویه می کرد
وقتی گُل
در سوگِ برگ
پیراهن چاک می داد،
بیداد می کند
باد خزان
در بهار،
پرنده نمی خواند،
گُل
دِق کرده است.
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
دود
... هیچ کس به I.C.U تلفن نمي كرد، وقتي مرد سيگار مي كشيد.
چون شوره های دریاچه ی نمک،
لبخندهایت
که روزی ملیح بود.
و خدا سيبي چيد
از همين باغچه ي كوچك ما
و تو مي پرسيدي
كه چرا خانه ي ما سيب نداشت.
دروغ مي گويم
دروغ،
هزار سال است
- يا كمي بيشتر -
دروغ مي گويم
... شاعرم.
نامت را مي برم
و هزار بوسه روانه مي كنم
بر لبهاي فرشتگان
تا خدا
سلامش را بر تو دهد،
نامت را مي برم
و گلهاي باغچه را مي چينم
در چند واژه
تا شعر
سلامش را بر تو دهد،
نامت را مي برم
... .
يعقوب هجرت موسائي ي تو
از نيل دل،
عيسي شدم
عيساي دل يحيائي خود
با اشك،
سليمان شدم
سليمان حاكم بر باد
با آه،
اما هيچ بادي
بوي پيراهنت را
... .
-یک بار-
هیهات منا الذله
و رها شدی
از بندگی بوزینه بازان
-با نیزه-
و من زمزمه می کنم
-هزار بار-
الصبر مفتاح الفرج
و رها می شوم
از بندگی کاغذ بازان
-با یک امضا-.
و هر چه مي گردم
در پس عطفه ی هيچ ديواري نيست،
كاش گريه نمي كردم
و بهانه ي بازيچه ي كوكي نمي گرفتم؛
آخ! امروز چه روز نحسي است
و اين هيچ ربطي به ستارگان ندارد؛
مادرم را گم كرده ام.
دايره است
و هر لحظه
نقطه؛
و من:
دايره اي از نقطه هاي نامتقارن.
تا
لحظه اي
كه نيايي!
آري!
مي خواهم
هميشه
منتظر باشم!
و اگر جسارت نباشد٬ خوش مزّه تر از «بهشت» شماست.