کیانوش کشوری مدتی است شعری نسروده! طبع لطیفش از چه آزرده شده، نمی دانم!؟ اما می دانم که سکوت شاعر، آبستن طوفان است! امیدوارم کیانوش و کیانوش های دیگر قلم هاشان را بردارند و بنویسند، چرا که اگر هنر نباشد حقیقت ( واقعیت) ما را نابود می کند!*

از وبلاگش شعر زیر را نقل می کنم:
کاری ازدست خدایان المپ:
گایا
اورانوس
زئوس، ژوپیترِ بزرگ حتی!
برنیامده
که نشسته کنارِ رودخانه به این فکر می کند...
تا جنوب راهی نیست.
به یاد نمی آورد…
اصلاً همه چیز از کی ِ زمان؟
کجای ِ زمین؟
قرار بوده کسی بیاید بروند اقیانوس آرام
راه نشانِ ماهی های سرگردان بدهند
کسی نیامده
خدایان دروغ گفته اند
نشسته کنار رودخانه به این فکر می کند…
-----------------------------------------------------------
* نیچه: اگر هنر نبود حقیقت( واقعیت) ما را نابود می کرد.
و فرمود: برشما باد تا زن اختیار کنید تا بر شما به هر بادی ظن اختیار نکنند!
مریدی پرسیدش که چرا خود زن نکنی، جواب همی فرمود: زن کردن به مردم بگذاشته ام تا هر چه می خواهند ظن کنند! مهم تویی که راحتی! واللا!
و این واللای آخر را که یک جوری ادا فرمودند که دل سنگ هم کباب می شد، مریدان بر سر و دست می زدند و موی پریشان همی کردند.
والله اعلم بالامور شیخنا