تبليغاتX
خط خطی می کنم، پس هستم.

آنچه در این مطلب می خوانید داستان بدون عنوانی است که زمستان گذشته جزء آثار راه یافته به مرحله نهایی جشنواره داستان کوتاه جوان خرم آباد بود. قرار بود ۴۰ اثر برگزیده این جشنواره در مجموعه ای به چاپ برسد. به همین دلیل تا امروز این کار را در وبلاگ قرار ندادم، چرا که قرار بود ... . اما با کامنت جناب آقای شهبازی دبیر اجرایی جشنواره و مدیرعامل موسسه بیان حیرت (برگزار کننده جشنواره) متوجه شدم این اثر و ۱۶ اثر دیگر با رای ممیزین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به کلی غیرقابل انتشار اعلام شده است. دوستان نامی برای داستان انتخاب کرده بودند: پرنده! که این هم جای سوال دارد البته!

 
یکشنبه 17 آذر1387 ساعت: 7:56 توسط:عبدالرضا شهبازی
سلام داستان شما هم در مجموعه چهل داستان از چهل داستان نویس جوان ایران دچار سانسور شد
 وب سایت   پست الکترونیک

از قوانین نشر به طور کامل آگاهم اما تعجب می کنم که داستان من چه داشته که ممیزین محترم آن را به تیغ سپرده اند. دوستان ادیب، منتقد، ممیز، ویراستار و... اگر لطف بفرمایند ونقد این اثر و آنچه باعث غیرقابل انتشار اعلام شدن آن شده است را برای ما و دیگران بیان بفرمایند باعث شادی روح ما خواهد بود. منتظر نقد و نظرات شما هستم.

داستان بدون عنوان [یا همان «پرنده»!!!!]:

حتي اگر جعبه ابـزاري پر از آچار و پيچ گوشــي و انبردست هم كه مي داشـتي، باز نمي توانستي موتور ماشين را درست كني. آچار را داخل جعبه انداختي و كاپوت را با عصبانيت بستي. زير لب به خودت لعنت فرستادي كه چرا به حرف همسرت توجه نكرده و ماشين را به تعميرگاه نبرده بودي. اي كاش دست كم از آن موتورسواري كمك مي خواستي كه نيم ساعت پيش رد شده بود. بطري ي آب را از زير داشبورد برداشتي و سركشيدي. اگر چه كمي گرم اما براي آدمي به خستگي ي تو گوارا بود. با نزديك ترين روستايي كه پشت سر گذاشته بودي سي و پنج كيلومتر فاصله داشتي. تعميرگاه كوچكي كنار قهوه خانه ي آبادي به چشمت خورده بود. به سمت روستا حركت كردي. اما ماشين به غير از قفل فرماني زهوار در رفـتــه، ايمني ي درست و حـسـابـي ي ديگري نداشت. برگشتي. هيــچ صدايي جز صــداي پرنــده اي كه نمي دانستي چه جور پرنده اي است در آن حوالي نمي شنيدي. دو طـرف جاده تا چشـمـت كار مـي كرد دشـــت مي ديدي و درخـــت هاي ســبز پر از خــاري كه با فاصله هاي دور از هم به دامــنه ي كــــوهــي در دوردست مي رسيدند. مي خواستي به سمت روستا برگردي. اما اگر كسي ماشينت را مي برد؟! نه! ماشين خراب به چه كار مي آيد! اما اگر بنزينش را مي كشيدند؟! اگر قطعه اي از موتورش و يا لاستيكش را مي بردند؟! اما جاده خلوت بود و جاده اي به اين خلوتي در تمام عمرت نديده بودي. زير لب به خودت لعنت فرستادي! اي كــــاش به حرف همسرت گوش مي كردي! اي كاش به موتور سوار گفته بودي! خواستي روي صندلي عقب بنشيني كه سرت به ستون بالايي ي ماشين خورد. با دست راست سرت را گرفتي و بي اختيار زير لب چند فحش ناموسي به ماشين نثار كردي! سرت خيلي درد گرفته بــود. به اين فكر كردي كه تا چند لحظه ي ديگر ورم سرت چقدر بزرگ مي شود. سرت را مالش مي دادي تا درد كمتر شود. از وسط دو صندلي ي جلو به سمت داشبورد خم شدي و بطري آب را برداشتي. از ماشين پياده شدي و كمي آب روي قسمتي از سرت ريختي كه درد مي كرد. نسيم برايت خنك تر شد. به دشت پايين دست نگاهي انداختي، پرنده اي كه نامش را نمي دانستي از روي سنگي به سنگ ديگري مي پريد و جيك جيك مي كرد. سرت كمي بهتر شده بود. مقدار ديگري از آب بطري را روي سرت ريختي و به سمت دشتي رفتي كه پرنده در آن بود. پرنده جيك جيك كنان از اين سنگ به آن سنگ مي پريد و بال هايش را باز و بسته مي كرد. يادت افتاد در تلويزيون ديده اي كه پرنده ها با احساس هر تهديدي براي لانه و جوجه هاشان همين كار را مي كنند. پس به طور حتم لانه ي پرنده بايد همين اطراف مي بود. نگاهي به اطراف انداختي. معلوم نبود لانه ي پرنده روي زمين است يا روي درختي كه چند متر آن طرف تر بود. اما تا جايي كه مي دانستي پرنده ها روي درخت لانه مي ساختند. از همان بچگي كبوترهاي قصه هاي مادربزرگت روي شاخه ي درختي راه علاج دختر پادشاه را يا به حسن كچل و يا به بقيه ي پهلوان هاي در راه مانده مي گفتند. پس به طور يقين پرنده ها روي درخت لانه مي ساختند، حتي اگر تلويزيون كبوترهاي چاهي اي را نشان ميداد كه بر خلاف اسمشان در زير شيرواني ها لانه كرده بودند. پرنده بال هايش را به هم مي زد و سروصداي غريبي به راه انداخته بود و به سمت جاده مي رفت. خانه ي پرنده را بين شاخه هاي بالايي ي درخت با چند جوجه ي كوچك در آن ديدي. جفت پرنده هم آنجا بود و از اين شاخه به آن شاخه مي پريد. خوب كه دقت كردي مار زرد و كبود رنگي از شاخه هاي پاييني آويزان شده بود و سعي مي كرد از لا به لاي شاخه هاي خاردار خودش را بالا بكشد. به اطراف نگاه كردي تا شايد چوبي پيدا كني. كمي اين طرف و آن طرف دويدي. بايد چوبي پيدا مي كردي تا مار را از لانه ي پرنده دور كني. اما چيزي پيدا نكردي. به سمت درخت برگشتي. مار يك شاخه بالاتر رفته بود. خواستي شاخه ي پاييني ي درخت را با دو دست بگيري تا شايد بشكند اما خارها مانع ات شدند. به طرف ماشين رفتي. قفل فرمان را از زير صندلي برداشتي. به سمت درخت دويدي. پرنده هنوز جيك جيك كنان خودش را زخمي جلوه مي داد و جفتش با حركت هاي عجيبي سعي در جلب توجه مار به سمتي غير از لانه و جوجه هايش داشت. تا جايي كه مي شد قفل فرمان را باز كردي. همان جا كه ايستاده بودي به مار نيم نگاهي انداختي و درجا پريدي. قفل فرمان را در ميان شاخه ها رها كردي. قفل بعد از شكستن چند شاخه ي نازك با برخورد به شاخه اي كلفت دو تكه اش از هم جدا شد. تكه اي كه قلابي در يك طرف آن بود به شاخه اي گير كرد و تكه ي ديگر به زمين افتاد. مار به شاخه اي پايين تر غلتيد. خم شدي تا تكه ي قفل را برداري كه ناگهان چيزي محكم به سرت خورد. چند لحظه گيج و منگ نقش زمين شدي. تكه ي قلاب دار روبرويت افتاده بود. بر پدر نداشته ي قفل ناسزايي نثار كردي. سرت را سفت چسبيدي و مچاله روي خاك نشستي. خيسي و گرماي خون را در كف دست هايت حس كردي. جرأت نكردي آنها را از روي سرت بلند كني. باريكه ي خوني كه به گردنت سرازير مي شد قلقلكت مي داد و سمت راست يـقـه ات را قرمز كرده بود. احســاس كردي شاخه اي نازك روي شانه ي چپ ات افتاده است. به آرامي سرت را كمي تكان دادي تا دستت را آزاد كني و شاخه را كنار بزني. نوك شاخه را گرفتي اما خارها به پيراهنت گير كرده بود. از بيخ گوش ات، دستت را نزديك كتفت بردي كه سوزش خارها را روي دستت احساس كردي. شاخه را از لباست جدا كردي. مار را روي شاخه ديدي كه با دهاني باز نوك نيش هايش را نشان مي داد و فش فش مي كرد. شاخه و مار را به سمتي انداختي و سراسيمه بلند شدي. تكه ي قلاب دار قفل را برداشتي و با تمام توانت چند بار بر سر مار ضربه زدي. نفس عميقي كشيدي و با دست چپ عرق پيشاني ات را پاك كردي. عرق پيشاني ات كه به زخم رسيد سوزش زيادي داشت. نگاهي به دستت انداختي. جاي دو زخم پشت آن بود كه به اندازه ي دو انگشت از هم فاصله داشتند و اطرافشان كمي زرد و كمي هم كبود شده بود.

سيد مصطفي جهانبخت/ زمستان 86

+ خط خطي شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:4 توسط سيد مصطفي جهانبخت |